شهید فرامرز محب نژاد - سایت خبری زیتون خبر

شهید فرامرز محب نژاد

چهارشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۹۶ساعت: ۱۲:۴۰ ب.ظ | 294 بازدید |   | کد خبر: 48848
48849

تولد:بهمن ماه ۱۳۴۰

شهادت:تیرماه ۱۳۶۲

در میانه خون و آتش، داوطلب شدن برای رفتن به خدمت سربازی انگیزه می‌خواست و خداوند کریم به فرامرز شجاعت دفاع از میهن را اعطا کرده بود…

به گزارش زیتون خبر به نقل از شهادت سرا،ارتفاعاتی سر به فلک کشیده و زیبا، بیشتر ایام سال پوشیده از برف و صعب العبور، استوار مانده در دل طبیعتی بکر! و حاج عمران همه اینها  هست ولی برای شناخت حاج عمران اینها کافی نیست، که حاج عمران قطعه‌ای از خاک خداست که آغشته به خون پاکترین بندگانش شده که گفته‌اند: شرف المکان بالمکین!
و رزمندگان ارتش جمهوری اسلامی در لشکر پیاده شصت و چهار ارومیه شاید بیشترین سابقه را در پاسداری از این سرحد مرزی ایران اسلامی بر عهده داشته و برای انجام آن خون‌های بسیاری نثار کرده‌اند! خون جوانانی که از جای جای کشور می‌آمدند تا با افتخار دوره خدمت سربازی خود را طی کنند و پاسدار حریم حریت ایرانیان باشند و در شجره شهدای این لشکر نام رزمنده‌ای نیکو سیرت می‌درخشد که در یک روز گرم تابستان ترکش خمپاره‌ای پهلو و گلویش را شکافت و با نام شهید به عرش الهی عروج کرد. رزمنده‌ای به نام فرامرز محب نژاد!
آقای یداله محب نژاد در رودبار زندگی می‌کرد ولی محل کارش در منجیل بود. در اداره آب منطقه‌ای کار می‌کرد و به اتفاق نوعروسش زندگی خوب و خوشی را می‌گذراند و وقتی که خداوند در بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و چهل فرزند پسری به او عنایت کرد رونق زندگی و شادمانی او و همسرش دوصد چندان شد. نام فرزندشان را فرامرز گذاشتند و زندگی فرامرز در کوچه‌های خاکی و زیر سایه‌سار برگ‌های سبز زیتون آغاز شد. شغل آقای محب نژاد از ابتدا رانندگی بود و مدام به ماموریت می‌رفت و همسرش البته نه به راحتی ولی به خوبی از عهده انجام کارها برمی‌آمد.
چند سالی بر همین منوال گذشت تا اینکه به خاطر موقعیت کاری در سال هزار و سیصد و چهل و شش خانواده محب نژاد – که حالا خانواده‌ای پنج نفره بودند- راهی رشت شدند. از خودشان خانه نداشتند و مستأجر بودند. در محله‌های مرکزی رشت و جاهایی خانه اجاره می‌کردند تا رفت و آمد به سازمان آب منطقه‌ای هم راحت باشد.
حالا فرامرز کودکی هفت ساله بود که موعد مدرسه رفتنش فرا رسیده بود. به خاطر تغییر خانه ابتدایی را در دو مدرسه خواند ولی بعد از آن روبروی کارخانه پوپلین در کوی کارگران(کوی شهید حق وردیان فعلی) به آنها خانه سازمانی دادند. اگر چه راهشان کمی دور شد ولی در حدود بیست خانواری که در آنجا زندگی می‌کردند با هم قرابت داشتند و روزگارشان به خوبی و خوشی می‌گذشت.
برای راهنمایی به مدرسه عدالت رفت. درسش را می‌خواند و بچه آرام و سر به زیری بود ولی حرف زور را نمی‌پذیرفت. به خاطر همین بود که دوستانش روی حرف او حساب می‌کردند چون از روی تکبر و غرور با آنها حرف نمی‌زد در مواقع خاص تصمیم او را قبول می‌کردند. همه آرامش او زمانی به هم می‌ریخت که کسی به نا حق متعرض دیگری می‌شد. به خصوص وقتی که دختران محجوب مورد آزار و اذیت اراذل قرار می‌گرفتند. برمی‌آشفت و به قدر توان از آنها دفاع می‌کرد و همه اینها را برای مادرش بازگو می‌کرد و چه خاطرات شیرینی که از آن دوران در صفحه خاطر مادرش ثبت و ضبط شده است.
اهل ورزش بود و در باشگاهی در نزدیکی میدان فرهنگ بوکس تمرین می‌کرد. خوش برخورد بود و به همراه دوستانش پیشگام کار خیر بودند و به محرومین کمک می‌کردند. برای متوسطه رشته راه و ساختمان را برگزید و به انیستیتو فنی – هنرستان شهید چمران فعلی – رفت. رشته تحصیلی‌اش را دوست داشت و به همین خاطر با جدیت بیشتری به درس خواندن ادامه داد.
سال دوم هنرستان رفتن فرامرز مقارن شد با پاییز و زمستان سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت، و فصلی نو در زندگی او و دوستانش آغاز شد. مسائل را به خوبی درک می‌کرد خاصه اینکه پدرش، نه تنها مخالفتی با حضور او در راهپیمایی‌ها نمی‌کرد بلکه خود و چهار فرزند پسرش را فدایی امام می‌دانست و با تمام قوا در تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد. زمانی که اعتصاب‌ها شروع شد و عملاً همه کارها به تعطیلی کشیده شد فرامرز هم درس و مدرسه را تعطیل کرده بود و فقط در تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد و حالا تازه یاد گرفته بود که در مقابله با گاز اشک آور چه کاری باید انجام بدهد و در جریان تعقیب و گریز با ماموران چه طور رفتار کند.

photo_2016-07-21_12-23-23
و باز هم همه اینها را برای مادرش تعریف می‌کرد و مادر اگرچه به خاطر حس مادری نگران و مضطرب می‌شد ولی در مقابل حرکتی که در جامعه آغاز شده بود کاری جز توصیه به مراقبت از خود نمی‌توانست انجام بدهد. انقلاب که پیروز شد رفتار و نوع تعاملات فرامرز هم نوع دیگری شد. حالا خیلی شب‌ها دیرتر به خانه می‌آمد و رفتارش بزرگ منشانه‌تر شده بود و پدر و مادر وقتی به دنبال کشف دلیل دیر آمدن فرندشان به خانه رفتند تازه دریافتند که فرزند دلبند و عزیزشان با استفاده از نفوذی که بر دوستانش دارد آنها را جمع می‌کند و برای ساخت خانه برای محرومین همراه خود می‌کند و انجام این کار فقط و فقط برای رضای خدا بود و مادر چه شب‌هایی که می‌دید پسرش از درد کمر به خود می‌پیچد، از بس بلوک سیمانی حمل کرده و دست‌هایش زخم ذیلی شده است. پدر و مادر اگر چه از دیدن وضعیت فرزندانش اندوهگین می‌شدند ولی در دل بر غیرتش دورد می‌فرستادند و خدا را شکر می‌کردند.
سال هزار و سیصد و پنجاه و نه آقای محب نژاد بالاخره موفق شد خانه‌ای در محله منظریه رشت خریداری کند و آنها به محله جدید مهاجرت کردند. در نزدیکی خانه آنها مسجد سجادیه و پایگاه مقاومت شهید نوبخت قرار داشت و فرامرز که حالا در سال آخر هنرستان درس می‌خواند و سرش هم حسابی شلوغ بود هر وقت که می‌توانست در فعالیت‌های این دو مکان مشارکت می‌کرد.
مادرش خوب به یاد دارد وقتی که زن و دختری اینجا به در خانه‌اش آمدند و هدیه‌ای برای او آوردند و در مقابل تعجب او گفتند:
-: هدیه ناقابلیست. ما کار دیگری در قبال زحمات پسر شما نتوانستیم انجام بدهیم. آدرس اینجا را هم به زحمت پیدا کردیم. بنده خدا خانه ما را ساخت و پولی هم نگرفت.
و مادر چه حس غروری کرده بود برای داشتن چنین فرزندی و در دل کلی قربان صدقه او رفته بود.
فرامرز از کودکی به نقاشی علاقه داشت و مداد رنگی و دفتر سفید، همیشه کنار دستش بود و به تدریج توانایی او در این کار هم بالا رفت تا جایی که حالا می‌توانست طرح صورت بزند. افراد خانواده را می‌نشاند و یک به یک تصویرشان را می‌کشید. خاطراتش را هم ثبت می‌کرد و هر چند صفحه یک نقاشی می‌کشید و خلاصه فرامرز برای خودش هنرمندی بود.
بعد از اخذ دیپلم سر ضرب به دنبال گواهینامه رفت و آن را هم گرفت و به همراه چند نفر از دوستانش راهی نظام وظیفه شد تا آماده اعزام شوند.
کاش حافظه افراد جایی ثبت می‌شد و انسان می‌توانست بعد از سالیان بسیار درون آن را جستجو کند که چه بر آن گذشته؟ ولی چه باید کرد که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل! روزهای جنگ بود و شراره‌های کین دشمن به آسمان بلند بود و در میانه خون و آتش، داوطلب شدن برای رفتن به خدمت سربازی انگیزه می‌خواست و خداوند کریم به فرامرز شجاعت دفاع از میهن را اعطا کرده بود.
شادمان در یک روز زمستانی راهی شد و خودش را به قسمت الهی سپرد در حالی که خواهر دو ساله‌اش حسابی دلبری می‌کرد و فرامرز کشته مرده او بود.
محل خدمتش را لشکر پیاده چهارده ارومیه در نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران انتخاب کردند و او راهی منطقه‌ای به نام پسوه در پیرانشهر آذربایجان غربی شد تا دوره آموزشی خود را بگذراند. بعد از آن هم دوران خدمتش در پیرانشهر و بعد از آن در حاج عمران سپری شد. چالاک و زبر و زرنگ بود و به همین خاطر خیلی زود موفق شد دوره‌های تخصصی ادوات را هم طی کند.
خدمت در آن منطقه عملاً مبارزه با سه دشمن به صورت همزمان بود. اول گرسنگی و سرما که با اندک برفی راه‌ها بسته می‌شد و نیروها در مضیقه قرار می‌گرفتند. دوم دشمن بعثی و سوم ضد انقلاب داخلی! و باید انصاف داد که خدمت در چنین شرایطی کاری بسیار دشوار است که فرامرز به خوبی از عهده آن برآمده بود. به همین خاطر خیلی اوقات به او مرخصی تشویقی می‌دادند و او فرصت می‌کرد تا سری به خانواده بزند و دوباره راهی شود.
فرامرز به مرور خود را با محیط تطبیق داده بود. لباس کردی می‌پوشید و خوب می‌دانست در بزنگاه‌ها چگونه باید عمل کند. در دوران خدمتش منطقه شاهد یکی دو عملیات بزرگ هم بود که در آنها شرکت کرد. خدمه تفنگ صد و شش بود و از عهده کارش به خوبی برمی‌آمد.
و همه اینها گذشت و خدمت او به هجده ماه رسید تا روز چهارم شهریور ماه سال هزار و سیصد و شصت و دو که او و همرزمانش برای انجام مأموریتی به نقطه‌ای در حاج عمران رفتند و صدای سوت خمپاره‌ای توجه آنها را به خودش جلب کرد. فرامرز خیز برداشت ولی ترکش خمپاره امانش نداد و پشت و گلوی او را شکافت و فرامرز محب نژاد سوار بر بال فرشتگان به سوی آسمان پرواز کرد.
مادرش آن روز حال خوشی نداشت انگار بداند حادثه‌ای رخ داده بی‌تابی می‌کرد.  چهار روز بعد وقتی متوجه رفت و آمد بیش از حد دوستانش به خانه و بعد از آن گردن کج همسرش شد که در ساعتی غیر معمول به خانه آمده بود تمام ماجرا برایش روشن شد.
پیکر مطهر دیپلم وظیفه شهید فرامرز محب نژاد را بعد از تشییعی در خور در گلزار شهدای رشت به خدا سپردند.
طول عمر دنیایی این شهید بزرگوار تنها در حدود  هفت هزار و نهصد روز بود.


بسم الله الرحمن الرحیم

   سلام: من فرامرز محب نژاد فرزند یداله شماره شناسنامه ۱۷ متولد رودبار و ساکن رشت پشت پپسی خیابان زمزم کوچه‌ی زنجان پرورش پلاک هجده:

   پدر عزیزم سلام : پدر جان در این لحظه که این چند خط را می‌نویسم شاید که با مرگ بیش از یک قدم فاصله نداشته باشم. پدر جان می‌دانم که وقتی این چند خط بدست شما می‌رسد من دیگر در این جهان خاکی وجود ندارم و می‌دانم که در این لحظه شما غمگین و افسرده خاطر هستید ولی از آنجا که به روحیه شما واردم و می‌دانم که از کوچکی با رنج و مشقّت بزرگ شده‌اید. امیدوارم که از این واقعه روحیه‌ی خود را از دست ندهید چون شما امید خانواده و روحیه همه‌ی خانواده هستید. پدر جان من از آن زمان، که خود را شناختم شما را هم شناختم و اگر می‌دیدید که زمانی باعث ناراحتی شما می شدم بدانید که خود هم در وضع بدی گرفتار شده بودم. پدر جان از آنجا که می‌دانم قلب رئوف و مهربانی دارید انشاءالله که از گناهان من درگذرید. پدر جان می‌دانم که مامان از این اتفاق خیلی ناراحت خواهد شد امیدوارم که با روحیه بلند خود به او روحیه بدهید و از نارحتی او بکاهید. پدر جان از اینکه من در میان شما نیستم زیاد ناراحت نشوید چون سه پسر دیگر هم دارید که هر کدام برای خود مردی هستند و امیدوارم که آنها جای خالی مرا پر کنند، امیدوارم که بچّه‌ها با داشتن بزرگ‌تری مثل شما در زندگی موفّق شوند. پدر جان دیگر سرتان را بدرد نمی‌آورم فقط امیدوارم از گناهان مرا ببخشید خداحافظ.

((دوستت دارم پدر))

   و حال مادر عزیزم: تویی که از کوچکی مرا بزرگ کردی و آن همه زحمت برایم کشیدی، امیدوار بودم که بعد از اتمام خدمت اندکی از زحمات تو را جبران کنم و خوب، زمانه جفا کار است و به هیچ کس وفا نکرده. مادر جان میدانم که زن مهربانی هستی و پشت پدر، سعی کن بعد از من زیاد ناراحتی نکنی و روحیه‌ی خانواده را پایین نیاوری چون زندگی همین است و پستی و بلندی زیادی دارد باید با رنج‌ها مبارزه کرد و شادی را به زور از حلقوم زمانه بیرون کشید . مادر جان ، اگر من دیگر نیستم سه پسر و یک دختر دیگر در کنارت هست، سعی کن که آنها به جایی برسند. مادر جان دیگر وقت تو را نمی‌گیرم فقط امیدوارم که به همه ثابت کنی شیر زنی هستی مقاوم.

(( همیشه دوستت داشتم و حال دوستت دارم ))

   فریدون جان؛ برادری که همیشه با فکر زندگی خود را برنامه ریزی می‌کنی؛ امیدوارم که بعد از من بتوانی جای مرا به نحو احسن پر کنی و پشت پدر باشی. همیشه سعی کن هر کاری می کنی از روی احساس نباشد بلکه از روی فکر باشد. فریدون جان، چون تو بیشتر از حالات درونی بچّه‌ها آگاهی، همیشه رهنمای آنها در زندگی باش. اگر در آن دورانی که با هم بودیم رنجشی از من به دل داری با آن روحیه ی بلندی که در تو سراغ دارم امیدوارم که مرا ببخشی. امیدوارم که در هر راه خوبی که قدم می گذاری موفّق باشید.

(( برادری که همیشه دوستت داشت ))

   فریبرز و فرهاد عزیز؛ شما هم هر کدام مردی هستید که در اوان زندگی این اتفاق را می بینید. امیدوارم که روحیه‌ی خود را از دست ندهید و همچنان استوار و پا برجا این جاده بی‌انتهای زندگی را با روحیه‌ای قوی بپیمایید و همیشه یار و یاور پدر و مادر و خودتان باشید، همیشه هر کاری می‌کنید با پدر و مادر و یا فریدون مشورت کنید تا احتمال شکست کمتر باشد.

(( فدای شما برادرتان فرامرز ))

   معصومه جان؛ چه آرزوها که برایت نداشتم ولی خوب نشد ولی باز خودت را ناراحت نکن، چون پدر و مادر و سه برادر دیگر داری که همیشه یار و یاور تو هستند امیدوارم در زندگی موفّق باشی و شوهر خوبی نصیبت شود. من که نتوانستم عروسی تو را ببینم و این آرزو در دلم ماند، خیلی دوست داشتم که حتی مدرسه رفتن تو را ببینم و دست تو را بگیرم و خودم تو را به مدرسه ببرم. معصومه جان! اگرچه خیلی کوچکی و زیاد ناراحت نمی‌شوی ولی چون دختری و دارای روحیه‌ای لطیف. سعی کن که راه زندگی خود را عوض نکنی و روحیه‌ی قوی و لطیف خود را از دست ندهی. همیشه در کارهایت با خانواده مشورت کن و یا حداقل با یکی از افراد خانواده که نزدیک‌تری مشورت کن، چون گرگ های آدم نما همیشه در کمین انسانهای ساده و پاک هستند. در آخر تو را هم بدست خداوند می‌سپارم و امیدوارم که در کارهای خود موفّق باشی. بدان که برادری داشتی که از جان خود هم بیشتر دوستت داشت.

   و حال در آخر پدر و مادر عزیز؛ از ننه سیّد هم عذرخواهی کنید که در مرخصی قبلی او را ندیدم و از تمام فامیل برای من حلالیت بخواهید و هر کس که از من ناراحتی و رنجی دارد در این جا از او معذرت بخواهید و طلب آمرزش کنید . خدانگهدار شما خانواده عزیز و همه ی دوستان و آشنایان عزیز.

خدانگهدار – فرامرز

سی و یکم تیر ماه سال هزار و سیصد و شصت و چهار

 

انتهای پیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 + = 11